آزادي مترادف با هستي آدمي است. نمي شود آزادي را كشت و انسان را زنده كرد يا زنده نگه داشت. خير آدمي در گرو آزادي است، خير آدمي تنها در آزادي او قابل شناخت و بقاست. آن كه آزادي آدمي را به بهانه «خير» او محدود مي كند، يا از ميان مي برد، به بلوغ انسان باور ندارد. خواه اين بي باوري را با افتخار و اعتبار يك نژاد و يا هر گرايش و آرمان و ايدئولوژي ديگري؛ همراه كند، فرقي نمي كند. نفي آزادي، نفي يك نژاد و ملت است. همچمنانكه نفي هر آرمان و عقيده خيرخواهانه ديگر نفي بشريت نيز هست.

دوران به زور بردن آدمي به بهشت سپري شده است. انسان بالغ آگاه تنها در آزادي ميتواند «خير» خود را تشخيص دهد و برگزيند. از اين رو همه كساني كه حدود آزادي را، تعيين ميكنند، زندگي را به مرگ مي سپارند. آدمي را براي مرگ ميخواهند، نه براي زندگي. به همين سبب است كه مرگ چهره مشخصي در زندگي ها پيدا ميكند تا پويايي و زنده ماندن.