انسان در سن 4 سالگي ميمرد. سپس فقط تكرار ميكند و در شيار و عادت حركت ميكند. آن گاه زندگي او فقط يك داستان طولاني از عادتهایی است که مدام تکرار میشود و گاهی مسیرش را تغییر میدهد و بس.
شخصيت سبب ناآگاهي و بي معرفتي است. اگر شخصيت به انسان تحميل نمي شد، درخشان تر و نوراني تر در انسان نمود مي يافت. حتما چنين مي شد. زيرا انسان چيز ديگري غير از آگاهي ندارد كه به آن تكيه كند.
جامعه ازدواج را جايگزين عشق، شخصيت را جايگزين معرفت، اخلاق را جايگزين مذهب، منطق را جايگزين حقيقت و فلسفه را جايگزين تجربه ي وجودي ساخته است و به سبب همين جايگزيني ها است كه زندگي چون يك كوير خشك و مرده است و اين چنين است كه ناهشياري در تمام اعصار ظاهر ميشود. هر كجا مسئله ي حقيقت برخيزد بلافاصله فكر كردن شروع مي شود و اين طبيعي ترين واكنش است.
چگونه ميتواني در مورد حقيقت فكر كرد؟ در واقع انسان فقط ميتواند درباره ي چيزهايي فكر كند كه آنها را مي شناسد. تفكر تنها در محدوده ي شناخته ها مي تواند وجود داشته باشد. حقيقت هنوز براي انسان، مثل تجسمي فضايي، شناخته نشده، پس چگونه در مورد چيزي ناشناخته ميتوان فكر كرد؟ نمي توان در مورد ناشناخته فكر كرد؛ ناشناخته را بايد تجربه كرد.
ولي مردم به فكر كردن در مورد حقيقت، خداوند و عشق ادامه ميدهند. مردم در مورد چيزهايي فكر مي كنند كه بايد تجربه شوند! ولي به ما چنين آموخته اند: متفكراني بزرگ باشيد و به حقيقت خواهيد رسيد! يك فرد متفكر تنها يك كامپيوتر زنده است، او هرگز انساني اصيل نيست، تفكر عملي اصيل نيست پس چگونه يك متفكر مي تواند اصيل باشد؟!
تجربه اصالت دارد. آري تجربه از اصل است و اصالت دارد. تفكر هرگز اصيل نيست. ميتوانيم معتقد باشيم كه به تفكري اصيل دست يافته ايم! شايد فقط فراموش كرده باشيم كه آن را كجا خوانده ايم! اگر قدري عميق جست و جو كنيم پيدا ميكنيم كه اين تفكر اصيل از كجا وارد فكر و جسم ما شده است.
تمام افكار از بيرون وارد ميشوند. ولي تجربه امري دروني است. ولي در جامعه، بيروني را با دروني جايگزين كرده اند و تفكر را جايگزين تجربه ساخته اند. انسان ميتواند تظاهر كند. او ميتواند يك فكر را با فكري ديگر مخلوط كند و يك تركيب بسازد و بپندارد كه اين تفكري اصيل است.