راز (2)

 

آزادي مترادف با هستي آدمي است. نمي شود آزادي را كشت و انسان را زنده كرد يا زنده نگه داشت. خير آدمي در گرو آزادي است، خير آدمي تنها در آزادي او قابل شناخت و بقاست. آن كه آزادي آدمي را به بهانه «خير» او محدود مي كند، يا از ميان مي برد، به بلوغ انسان باور ندارد. خواه اين بي باوري را با افتخار و اعتبار يك نژاد و يا هر گرايش و آرمان و ايدئولوژي ديگري؛ همراه كند، فرقي نمي كند. نفي آزادي، نفي آزادي نفي يك نژاد و ملت است. همچمنانكه نفي هر آرمان و عقيده خيرخواهانه ديگر نفي بشريت نيز هست.

دوران به زور بردن آدمي به بهشت سپري شده است. انسان بالغ آگاه تنها در آزادي ميتواند «خير» خود را تشخيص دهد و برگزيند. از اين رو همه كساني كه حدود آزادي را، تعيين ميكنند، زندگي را به مرگ مي سپارند. آدمي را براي مرگ ميخواهند، نه براي زندگي. به همين سبب است كه مرگ چهره مشخصي در زندگي ها پيدا ميكند تا پويايي و زنده ماندن.

خبر مسرت بخش....

تیم اجرایی احیاء تالاب سیرانگلی (۱۷ کیلومتری شهرستان نقده سه راهی محمدیار) جایزه قهرمان تالابهای کشور را از طرف سازمان محیط زیست کشور مرکز کنوانسیون رامسر دریافت میکند..

خبر را در وبلاگ جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست استان آذربایجانغربی بخوانید.

راز (1)

انسان در سن 4 سالگي ميمرد. سپس فقط تكرار ميكند و در شيار و عادت حركت ميكند. آن گاه زندگي او فقط يك داستان طولاني از عادتهایی است که مدام تکرار میشود و گاهی مسیرش را تغییر میدهد و بس.

شخصيت سبب ناآگاهي و بي معرفتي است. اگر شخصيت به انسان تحميل نمي شد، درخشان تر و نوراني تر در انسان نمود مي يافت. حتما چنين مي شد. زيرا انسان چيز ديگري غير از آگاهي ندارد كه به آن تكيه كند.

جامعه ازدواج را جايگزين عشق، شخصيت را جايگزين معرفت، اخلاق را جايگزين مذهب، منطق را جايگزين حقيقت و فلسفه را جايگزين تجربه ي وجودي ساخته است و به سبب همين جايگزيني ها است كه زندگي چون يك كوير خشك و مرده است و اين چنين است كه ناهشياري در تمام اعصار ظاهر ميشود. هر كجا مسئله ي حقيقت برخيزد بلافاصله فكر كردن شروع مي شود و اين طبيعي ترين واكنش است.

چگونه ميتواني در مورد حقيقت فكر كرد؟ در واقع انسان فقط ميتواند درباره ي چيزهايي فكر كند كه آنها را مي شناسد. تفكر تنها در محدوده ي شناخته ها مي تواند وجود داشته باشد. حقيقت هنوز براي انسان، مثل تجسمي فضايي، شناخته نشده، پس چگونه در مورد چيزي ناشناخته ميتوان فكر كرد؟ نمي توان در مورد ناشناخته فكر كرد؛ ناشناخته را بايد تجربه كرد.

ولي مردم به فكر كردن در مورد حقيقت، خداوند و عشق ادامه ميدهند. مردم در مورد چيزهايي فكر مي كنند كه بايد تجربه شوند! ولي به ما چنين آموخته اند: متفكراني بزرگ باشيد و به حقيقت خواهيد رسيد! يك فرد متفكر تنها يك كامپيوتر زنده است، او هرگز انساني اصيل نيست، تفكر عملي اصيل نيست پس چگونه يك متفكر مي تواند اصيل باشد؟!

تجربه اصالت دارد. آري تجربه از اصل است و اصالت دارد. تفكر هرگز اصيل نيست. ميتوانيم معتقد باشيم كه به تفكري اصيل دست يافته ايم! شايد فقط فراموش كرده باشيم كه آن را كجا خوانده ايم! اگر قدري عميق جست و جو كنيم پيدا ميكنيم كه اين تفكر اصيل از كجا وارد فكر و جسم ما شده است.

تمام افكار از بيرون وارد ميشوند. ولي تجربه امري دروني است. ولي در جامعه، بيروني را با دروني جايگزين كرده اند و تفكر را جايگزين تجربه ساخته اند. انسان ميتواند تظاهر كند. او ميتواند يك فكر را با فكري ديگر مخلوط كند و يك تركيب بسازد و بپندارد كه اين تفكري اصيل است.