«تنهايي» و تفرد شهروندان، معضل كوچكي نيست. سوق يافتن شهروند به «تنهايي»، واجد پيامدهاي نه تنها روان شناختي كه جامعه شناختي مهمي است كه ضرورت توجه به آن و تدبير در مورد آن را مضاعف مي سازد. هانا آرنت، انديشمند برجسته علوم سياسي در تبيين مفهوم «تنهايي»، سه نوع تنهايي را از يكديگر تفكيك ميكند و توضيح ميدهد: انفراد، انزوا و احساس تنهايي.
به نظر او، آنچه در پهنه سياسي انزوا خوانده ميشود، در قلمرو روابط اجتماعي تنهايي ناميده ميشود. از نظر آرنت، انسان ميتواند منزوي شود (يعني در موقعيتي قرار گيرد كه نتواند دست به عملي بزند، زيرا كسي نيست كه با او عمل كند) بي آنكه دچار تنهايي شود. همچنين انسان ميتواند تنها شود (يعني در موقعيتي قرار گيرد كه از هرگونه هم نشيني با ديگران محروم ماند) بدون آنكه در انزوا افتد. انزوا نوعي بن بست است. زماني كه عرصه سياسي زندگي انسان ها، به اين بن بست كشيده ميشود، زيرا ديگر جايي ندارند كه در آنجا براي تعقيب مصالح مشترك شان به اتفاق عمل كنند.
انزوا اگر چه ويرانگر قدرت و استعداد عمل انسان هاست و همه فعاليت هاي سازنده انسان ها را دست نخورده بر جا ميگذرد، اما در عين حال، گاه تا اندازه يي لازم نيز هست چرا كه انسان – به مثابه انسان سازنده – گرايش دارد كه براي پرداختن به كارش، گاه انزوا گزيند و به صورت موقتي هم كه شده، قلمرو سياست را رها كند. مختصر آنكه از اين زاويه، انزوا تنها قلمرو سياسي زندگي را در برميگيرد، در حالي كه تنهايي با كل زندگي انسان سر و كار دارد.
به عقيده آرنت، تنهايي با انفراد نيز در تفاوت است. انفراد مستلزم تنها ماندن است، در حالي كه تنهايي، خود را در معاشرت با ديگران نشان ميدهد. فرد در انفراد، «با خود» است و «با خويشتن» خلوت ميكند؛ در حالي كه فرد در تنهايي، يك كس است كه از سوي كسان ديگر رانده شده است. انفراد البته ميتواند تبديل به تنهايي شود و اين وضع در صورتي پيش مي آيد كه فرد در خلوت با خويش، «خود خويشتن» را گم كند. اين گونه، مردمان منفرد هميشه در تهديد خطر تنهايي بوده اند. مختصر آنكه آرنت سه نوع تنهايي را از يكديگر تمييز ميدهد، تنهايي مثبت (انفراد)، به معناي با خود بودن، كه تفكر در اين نوع تنهايي محقق ميشود. ديگر، تنهايي به معناي منزوي بودن يا با ديگران نبودن (انزوا) كه نتيجه نابودي حوزه سياسي و عمومي زندگي در دولت هاي اقتدارگراست و آخر، تنهايي به معناي با خود نبودن و با ديگري نبودن (احساس تنهايي)، هر دو كه ويژگي انسان توده يي در جامعه توتاليتر است. در برابر اين وضع (تنهايي)، فيلسوف سياسي ما معتقد است كه عمل، تو را از احساس تنهايي مي رهاند. از اين منظر، عمل صورتي از فعاليت است كه از تنهايي ميگريزد و به حضور ديگران نيازمند است. انسان در عمل (كه در ذات خود واجد دو عنصر و مولفه آزادي و تكثر است و بدون اين دو ويژگي، خاصيت خود را از دست ميدهد) خويش را افشا و تعريف ميكند و همين فعاليت، او را از احساس تنهايي مي رهاند.
به نظر آرنت، وقتي ميگوييم كسي «عمل» ميكند يعني آنكه درگير يك مساله يا «خيرعمومي» است. فرد از آن رو به «خير عمومي» علاقه نشان ميدهد كه «آزادي باور» است و در قبال خود و جامعه اش احساس مسووليت ميكند و معتقد به اجراي قانون در شهر خود است. اينچنين ميكوشد علاوه بر چيستي صاحب كيستي نيز بشود و اين كيستي ها در تفاوت با ديگران و در تكثر و كثرت، فهم، متبلور ميشود. همچنين با احترام به حقيقت هويت هاي ديگر، و اعتقاد به برابري انسان ها با آنها وارد گفت و گو ميشود و اين گونه، انسان «باديگران» ميشود. از اين زاويه، انسان ها مستقل از نيك يا بد بودن ديگري، به تعامل و كنش مشترك دست مي يازند. آنچه ايشان را گرد هم آورده،نه مسائل خصوصي كه نگراني ها و مصالح عمومي است؛ امري كه ميان كنشگران، مشترك و مورد توافق است. البته، بديهي به نظر ميرسد كه تا هنگامي كه افراد درگير مسائل خصوصي و شخصي و پيگير رفع نيازهاي زيستي اوليه خود (چون معيشت و اقتصاد و خانواده و ...) هستند، قادر به برقراري رابطه سياسي با ديگران نخواهند شد و احساس تنهايي با آنها خواهد ماند.
در كنش اجتماعي، عمل مشترك و اقدام سياسي با ديگران است كه شخص احساس ارزشمندي و خودشكوفايي ميكند، چرا كه در يك كنش معنادار و هماهنگ با ديگران، توانسته چيزي را خلق كند كه در تعيين سرنوشت خود و ديگران موثر واقع شده است.
منابع: ۱)هانا آرنت - توتالیترایسم. ۲)مرتضي كاظميان – ضميمه روزنامه اعتماد - شنبه 7 شهريور 1388- شماره 2038